نویسنده : فرشته رحیمی ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱

ساعت یازده و ربع بود که با عجله از خانه بیرون آمدم، بوی گلهای یاس حیاط عالیه خانم توی کوچه پیچیده بود، با نفس عمیقی که کشیدم ریه­هایم را از هوای معطر کوچه پر و خالی کردم.

بعد فوراً یادم آمد که دیرم شده، در حالیکه دکمه­های مانتویم را می بستم  به سرعت قدم بر می داشتم، سر کوچه که رسیدم خشکم زد، همین را کم داشتم، جلسه خانم های کوچه چه زود تشکیل شده بود، معلوم بود که تعطیلات نوروزی چندان هم برایشان خوشایند نبوده که در پنجمین روز همه برای تشکیل جلسه بیرون زده بودند. سر کوچه شبیه در پُر ازدحام حاجی غفّار شده­بود.

 مجبور شدم با تک تک شان احوالپرسی کنم، نوبت احوالپرسی با سهیلا خانم بود که متوجه شدم مسیر نگاهش به من نیست، به عقب که برگشتم نگاهم متوجه دختر مهری خانم- فریال-شد.



ادامه مطلب





نویسنده : فرشته رحیمی ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢

بعد از ظهر یک روز پائیز بود ، باریکه  زعفرانی رنگ نور خورشید قسمتی از کف کلاس را روشن کرده بود،  بچه ها سرشان را پایین انداخته بودند و داشتند کار در کلاس ها را انجام می دادند. غرق تماشای چهره مضطرب بچه ها بودم که در سبز کلاس زده شد و بعد در با حرکتی ناگهانی باز شد، مدیر موسسه با صدای خش گرفته خود که همیشه خدا خرخر می کرد مرا به بیرون از کلاس خواند. موقع بیرون رفتن، برگشتم تا با اشاره چشم و ابرو به بچه ها بفهمانم ساکت باشند که متوجه شدم باز هم علی کتاب نوشته شده برادرش را به کلاس آورده، با عصبانیت نگاهی به او انداختم و سرم را تکان دادم. 



ادامه مطلب





نویسنده : فرشته رحیمی ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢

هر لحظه که به زمین نزدیکتر می شد همه زندگی اش مثل پرده فیلم های قدیمی روبریش ظاهر می شد، حتی دقیق تر که نگاه می کرد جزئیات این فیلم را هم می توانست ببیند. زمین داشت با آغوش بازبه سویش می دوید. نخستین نشانه های دردناک ترس را داشت احساس می کرد، ریه هایش از فشار هوای سرد می سوخت. با چشمان نیمه باز توانست در پارکی یک حوض پر آب ببیند و فوراً به یاد آن ماهی  افتاد، به یاد آورد که مرد چگونه ماهی را از آب میگرفت و زنده زنده شکمش را می درید با چاقویی که حتی تیز هم نبود، و ماهی از شدت درد فقط مبهوت او را نگاه می کرد با چشمانی که طبیعت حتی حالت خشم را از آن دریغ کرده بود. با مرد دعوا کرد.

-:مردک  مگه شعور نداری، این ماهی هنوز نمرده.

-:خوب اینجوری راحت تر میمیره!

-: چرا نمی فهمی این ماهی دست نداره تا از خودش دفاع کنه، دندون نداره تا گازت بگیره حتی تحمل درد رو هم نداره سفت ترین چیزی که به بدنش خورده آب بوده و بعد...

 



ادامه مطلب